تبليغاتX
بی همگی

بی همگی

....

مست نوشت 7

آدمِ مستِ ساعتِ دوازدهِ شبِ تویِ مغازه یِ سوپرمارکتِ سرکوچه برای خریدنِ یک پاکت سیگار؛ به طور کودک و فقیری خودش را طبیعی جلوه می دهد. به قول تئاتری جماعت اگزژره می کند . حالا منِ مستِ ساعتِ دوازدهِ شبِ تویِ مغازه یِ سوپرمارکتِ سرکوچه وقتی می خواهم به طور غیر معمولی خودم را طبیعی جلوه بدهم مچ دست هایم را از پشت به هم گره می زنم ، آهنگ شادی را سوت می زنم و با نگاه به یخچال مغازه در مورد پیاز سرخ کرده های آماده با تعجب سوال می پرسم. بعد جوان مغازه دار همانطور که سرش را توی یقه کاپشنش قایم کرده بود گفته بود می شه دو و دیویس! و من گفته بودم اشکالی ندارد و سوت زده بودم! بعد جوان سرش را از کاپشنش بیرون آورده بود و حالا بلند تر با تکان دادن هزاری توی دستش گفته بود : می شه دو و دیویس . حالا من با وجود گرمی سرم و سردی تنم خندیده بودم رفاقتانه! و گفته بودم ای بابا فک کردم 5 هزاری دادم و سوت زده بودم و به پیاز سرخ کرده توی یخچال مغازه فکر کرده بودم و پول سیگار را داده بودن و آمده بودم بیرون و دوباره به طرز شگفتی خودم را طبیعی جلوه داده بودم . همیشه سوت زدن بهترین راه برای رد گم کردن بوده است. درست مثل فیلم ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:11  توسط میثم  | 

از اندوه گریزی نیست

زن زیبای اندوه زده یادت هست ؟ فکر می کردیم 30 سالگی عالمی دارد برای خودش . برای خودمان . می نشینیم توی خانه هایمان . توی کتابخانه خانه مان . نگاه می کنیم به ردیف کتاب های خاک خورده توی قفسه ها . نخوانده ایمشان. گذاشته بودیم برای حالا که 30 سالمان شد ! بر می داریم نگاهی می اندازیم . اول کتاب ها را می خوانیم . تاریخ هاش را می خوانیم. خود کتاب ها را می خوانیم. بعد می نشینیم . حرف می زنیم . بحث می کنیم که هری هالر را یادت هست توی گرگ بیابان؟ چه دردی می کشید بیچاره . یادمان بود و نبود ولی هولدن کالفیلد را همه مان یادمان بود . ریز به ریز . سطر به سطر . گفتیم  آخر هفته ها را تو با همسرت خواهی آمد پیش من ، مست خواهیم کرد.  خواهیم خندید . به همه چیز خواهیم خندید . هفته بعدش من مهمان شماها خواهم بود. منی که  مثل گاو چیزی از طراحی ها و نقاشی های شما نمی فهمم. به تابلو هایت نگاه خواهم کرد و نظر خواهم داد . خواهم گفت این زیاد خوب نیست!  بعد تو تابلو را از دست من خواهی گرفت و خواهی گفت : «گاو! برعکس گرفته ای.  از این ور نیست! » من سرخ نخواهم شد از خجالت و همچنان روی حرفم خواهم بود که این تابلو  زیاد خوب نیست!  خواهیم خندید. به همه چیز خواهیم خندید بی حسرت گذشته هامان . حالا تو گونه هایت خیس شده . تو  توی 30 سالگی هذیان وار نوشته ای خانه ات ابری شده است . درد دلشوره . بیماری هراس. مرض خیسی گونه. پام پام های زیاد و خواب توی 30 سالگی که هیچکداممان فکر نمی کردیم اینجور باید در التهاب بودنش بسوزیم  و نه حسرت نبودنش.  حالا تو زن زیبای اندوه زده، حتما به اندازه زن زیبای خوشبخت، زیباتر از لحظات معمولی زندگی ات شده ای.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:50  توسط میثم  | 

روزنوشت

1. آهای  جناب  پودر خاکی رنگ بدمزه،  من از رو می روم . تمامی بی حالی و خماری ظهرهای سر کارم را  از تو طلبکارم . تمام گرم های زیاد  نشده وزنم را از تو طلبکارم . تمام ساعت های 7 صبح ( حتی 5 شنبه ها فکرش را بکن!)  را وقتی تو را با چایی ( آن هم داغ فکرش را بکن!) قاطی می کردم و  بهم می زدم و خوب حل می کردم . نفسم را می گرفتم و با دو جرعه سر می کشیدم . پشت بندش انگار مزه شراب باشد تکه نان را ( آن هم تازه فکرش را بکن) می لمباندم توی دهانم ، از تو طلبکارم. سیگار را نصف کرده بودم، باور کن از نصف کمتر . قرص خوابم را مدت ها بود نمی خوردم . ریشم را که می خواستم بزنم هی توی آینه توی لپم باد می انداختم که حتما تو کاری کرده ای و من چاق شده ام و چون خودم را هر روز می بینم نمی فهمم. نفهمیده بودم . حالا فردا آخرین دو قاشق تو را می خورم که فقط 17 هزار تومان پولم را هدر نداده باشم! ولی تمام خواب های 5 شنبه صبحم را  از تو می خواهم . گرم های نداده به وزنم ارزانی خودت .

2. مترسک مزرعه ی پدربزرگ / یواشکی / به پرنده ها می گوید: / بفرمایید دانه میل کنید!

 قاسم تقوایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:43  توسط میثم  | 

بدبختی

بدبختی قیافه دارد ، شکل فرشته خانوم است وقتی گوشه چادر سیاه چرکش را به دندان می گیرد و با دستش چادر را می کشد توی صورتش بعد شانه هایش می لرزد، مادر دلداری اش می دهد و چند تا 5 هزار تومانی می کند توی چادر سیاه.  بدبختی اسمش ربابه بوده است وقتی می خواهد شوهرش که شهری بوده او را عقد کند اسمش را می گذارند فرشته. مادرش و شاید حتی پدر نداشته اش او را ربابه می گفتند و مادر زن و پدرزن مرده اش او را فرشته صدا می زدند . توی ایل و تبارشان مردی نمانده بوده  و همه مرد هایشان مرده بودند و وقتی شوهرش او را گرفته بود خوشبخت ترین آدم روی زمین بوده و اما حالا فرشته نیست ، ربابه است . صورت عینی بدبختی برای من است . بدبختی قیافه دارد . شکل ربابه خانوم است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:26  توسط میثم  |