تبليغاتX
بی همگی

بی همگی

ضرورت ناهوشیاری

مردم شهر مثل نان شب، به قصه ، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دستمان رفته. باغ های مخفی از پشت پنجره ها و درها کوچ کرده اند، قالیچه ها نمی پرند و نقشه ها ما را فقط به جاهای معلوم می برند. به نظر می آید همه چیز معلوم است. اشیا، آدم ها، فکرها، آرزوها. رازی نیست. پشت همه درها را می دانیم و پیشاپیش می خوانیم/ نفیسه مرشد زاده

کاشان. اردیبهشت 91life in a day. Harry Gregson-Williams


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:38  توسط میثم  | 

جايي ديگر


عزيزي پرسه زنان در اطراف كاشان بيخودي رسيده بود پاي بابافضل، ذوق كرده بود از نتيجه اين پرسه هاي بيهوده اش كه ذوق هم داشت. اولين بار اما من را عزيز ديگري آنجا برده بود، برف بود و سرما اما هوايش آفتاب داشت و نور. حالا باباافضل بيشتر از تمام حس و حالي كه  پادشاه زنگبار را كشانده بود آنجا برايم عزيز است. كراماتش را نمي دانم. اما رفاقت من و باباافضل به همان صميميتي است كه  با اين دو دوست دارم.  آدم ، هر قدر هم كه بي قرار باشد همين كه درخت هاي  آنجا خوشامدت بگويند دلت قرار مي گيرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:52  توسط میثم  | 

خدا از حوا دل پری دارد

نازی دل! من هم دارم بهشتی می شوم. اما زیر پایم چیزی حس نمی کنم. حالم خراب است نازنین. از مادر بودن می ترسم. می ترسم نازنین. مادرم می گوید:«مادر بودن لعنت شیرین خداست.» می گوید :«چهارتا شکم درد کشیدم ولی راضی ام.» حالا می فهمم که می گفتی مادر بودن یعنی این که یاد بگیری راضی باشی.

بخشی از داستان خدا از حوا دل پری دارد/ میثم خیرخواه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 0:19  توسط میثم  |