شب باشدو پاییز
سردی اش را شروع کرده باشد. خسته از آهنگ های تکراری ، پیچ رادیو را بپرخانی و تو
شروع کرده باشی شعر بخوانی . بعد دلت هوای امامزاده صالح کرده باشد. بی هوا سیگاری
روشن کنی و سردی بیرون را بدهی توی ماشین. گرمای بخاری ماشین و سردی هوای بیرون
مورمورت کند. بروی به هوای امامزاده صالح توی کوچه پس کوچه های خلوت تجریش. دلت
بخواهد کاش حالا شاهزاده ابراهیم بودی و توی حیاط سردش راه می رفتی . کاش می شد
همین حالا سر ماشین را بچرخانی و بکوبی تا خود کاشان. سیگار که داری. تو هم که
مدام داری شعر می خوانی. بی خیال ، راه می افتی توی جاده ساکت سمت کاشان. به هوای
شاهزاده ابراهیم.
چشم
تا كار مي كرد هوش
پاييز بود.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:6  توسط میثم
|
قهرمان كتاب توي دستمحالش
خوب نيست. صبح به صبح اين روزها ـ صفحه هاـ مي
رود روزنامه اي مي خرد و مي خزد توي كافه نزديك خانه اش . تا همان ظهر بهخبرهاي روزنامه و قهوه هاي تلخش سر مي كند. بعد بيرون توي
هواي هميشه سرد شهرآستراوا يقه اش را مي دهد بالا و
خودش را گم مي كندتوي لباس گرمش . روز بخير پيرزن همسايه را جواب نمي دهد ، سر تكان مي دهد
و مي رودتوي خانه اش كتاب مي خواند . قهرمان كتاب توي دست قهرمان كتاب توي دستم
زني استزيبا ، شاد و اميدوار كه از زندگي اش راضي است . من و قهرمان كتاب توي
دستم بهخاطر زن قهرمان كتاب توي دست قهرمان كتاب توي دستم شاديم.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:29  توسط میثم
|
مسافر از اتوبوس پیاده شد : / «چه آسمان تمیزی !» / و امتداد خیابان غربت او را برد
گاهی بی خودی آدم هوای جاهایی را می کند که هزار بار رفته
است . یا مثلا گاهی بی خودی هوس خواندن کتاب هایی را می کند که هزار بار خوانده
است. کلمه به کلمه ، لغت به لغت ، بیت به بیت شعرها و داستان هایش را از حفظ می
داند اما باز هم هوای خواندنش را دارد . بی خودی هوس می کند دوباره بزند بیرون تا
ترانه ای از خواننده ای ، آهنگی از نوازنده ای را بشنود که سال هاست دارد گوش می
کند و اصلا خسته نشده است . اصلا آدم گاهی «بی خودی» کارهایی می کند که هیچگاه «با
خودی» اش مزه نمی دهد! مثلا شبانه هوس می کند
فردایش را روی مرداب انزلی توی قایقی
بخوابد و به سر و صداهای عجیب و غریب مرداب دل بسپارد ! چرا که این کار را مثلا سال ها پیش کرده بود و
چقدر هم چسبیده بود .یا شبانه راهی کویر
شود و شب روی رمل های داغ کویر راه برود ، دراز بکشد و به آسمان دیوانه پر ستاره
نگاه کند. زخمه های کمانچه ای را گوش کند که حتما نوازنده اش زیر همان آسمان پر
ستاره کویر نشسته بوده و نواخته است . یا بی هوا بزند به کوه ، سکوت وهم انگیز
شبانه کوه هوش از سر آدم می برد. آدم را بی خودی گرفتار می کند. یا اصلا
بار و کوله اش را ببندد برود ترمینال و دلش هر جا که خواست برود . چند ساعت بعدش
چشم چشم کند توی جاده ای که قرار است او را جایی برساند که دلش می خواسته است بی
خودی آن جا باشد .
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:15  توسط میثم
|
نام تو
را که می برم یاد چه چیز می افتم؟ دخترک ساکت و غمگین زمستان 78 یا 79 بود ، یادم
نیست. خنده های از ته دل و خوش سالهای بعد تو بود؟روزهای خاکستری منِ تمامِ کوچه های خاک خورده
کاشان بود؟ تویِ نشسته در اصفهان بود؟ کشف
نوشتن بود یا دردِ خواندن؟ یادم نیست . نام تو را که می برم دلم می دود پیش نوار
کاست شیشه ای مکسل که داده بودی اش که گوش کنم . می رود پیش کوه پنجم پائولوکوئیلو
که 2 روزه خوانده بودمش ، نه که دوست داشته باشم ؛ که خوانده باشمش. می رود پیش شاهزاده ابراهیم . قبر های خیس
شاهزاده ابراهیم . درخت های شاهزاده ابراهیم. رنگ لاجورد اتاق های بالا. پیش تمام نوشته ها و امضاهای
مشابه اول کتاب های هدیه شده به تو؛ نه
کتاب ها که همان نوشته ها بود انگیزه هدیه شدنشان . می رودپیش هدیه کودکانه ام . نوشتن و پیش بینی
احمقانه ام از زندگی ات . نام تو مرا می برد پیش جاده ابریشم . نواهای دلگیر نوار
کاست زرد رنگ کیتارو . نام تو کشف قطعه ای از موسیقی بود که کسی دوست نداشت جز من.
می رود پیش سازی که قرار بود یاد بگیری اش. گاهی می زدی اش. راستی یاد گرفتی؟
می رود توی هوای دیوانه اردیبهشت . چرخ زدن های بیهوده توی نمایشگاه هرساله کتاب.
خریدن کتاب های سخت فهم فلسفی ، پیش تو ، برای روشنفکر نشان دادن خودم. خوب شد که نمی
فهمیدی این ها را . همه ی کتاب ها؛ نخوانده مانده است. سخت است برای فهمیدن من . نام
تو را که می برم یاد ترکیب احمقانه « مبادله فرهنگی » می افتم . بچه تر که بودیم
می گفتیم، بزرگتر که شدیم نمی گفتیم اما آن
روزها هنوز مبادلات فرهنگی در کار بود . هنوز کاری بود . نام تو این آهنگ
است . بدتر شاید . نام تو تمام یاس هایت بود از نشدن های آرزوهایت . که شد . تمام
تلخی های من بود از روزگار، که ماند. کاش نام تو « اوهوممم» بود . درست مثل صدایت پشت
تلفن ، که همان اوهوممم بودی . نام تو
لوله را یادم می آورد . راره را که نام تو بود، برایم. یاد رازهایم می افتم . لذت
دروغ گفتن یادم می آید . شیطنت های کامنتی! یاد وکیل مدافع مجازی ات می افتم . توهم
واقعی، مایا، مشیانه ، هر چی. تمام خنده های پشت نوشته های کامنت ها . دو نقطه دی
ها . یاد . . . . می افتم . چهار نقطه ای که قرار بود نظر تو باشد.یاد خر می افتم ، وقتی به من می گفتی و من کلی
چیزی می فهمیدم! یاد پادگان ولی عصر
اردکان. جمعه روزی بود هزار چیز را بهانه کردم . 2 ساعت مرخصی بگیرم که هجده مهر بود
و من عقب نمانده باشم از آدم هایی که زنگ
زده بودند برای تبریک. یاد سه شنبه روزی می افتم ، خیس . دوباره هجدهم مهر باشد و
من ستون روزنامه را ـ دور از چشم سردبیرـ به نام تو بنویسم . ذوق کنم که خوانده
باشی . خوانده بودی و نفهمیده بودی که برای توست . سیگار کشیدن های یواشکی . ساز نو ،
سرود گل علیزاده . تالار نیمه شب کنسرت . میلک
شاتوت تجریش. حیاط موزه سینمای ماه مهرِ پّر برگ . باغ فردوس. دریاروندگان جزیره
آبی تر. چقدر می خندیدیم . یادت هست؟ یواشکی سیگار کشیدن یادم می افتد . نام تو را
که می برم می رسم به مهرِ بی مهر سالِ گذشته . چیز دیگری یادم نیست. چهره ات یادم نیست .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:59  توسط میثم
|