تبليغاتX
بی همگی - در چتر های بسته باران است

بی همگی

در چتر های بسته باران است

 دیگر نیازی به کوک کردن ساعت موبایلت نیست . بخواهی یا نخواهی 8 صبح بیدار شده ای . ماشین وار ، مثل هر روز لباس های پخش و پلای توی اتاق را می پوشی. فقط مواظبی که کلید خانه توی جیبت باشد، هر چیز دیگر را اگر جا گذاشتی ارزش برگشتن ندارد ! صورتت را آب نمی زنی . طبق یک عادت تنبل وارِ کودکانه دوست داری چهره ات خواب آلوده باشد ! چای از دیشب مانده را چای ساز برایت داغ می کند . بی قند ، هورت می کشی بالا. دلت زیر و رو می شود . دوست داری اش ، این دل زیر و روی ات را . همیشه همین طور بوده ای.

برای هزارمین بار از خانه تا سر کوچه را می شماری . برای هزارمین بار عددی متفاوت با روز قبل به دست آورده ای . مهم نیست .

توی مترو خیره می شوی به خودت، توی شیشه روبرویی . گوشت رامی چرخانی توی جماعت خواب آلوده مترو . پیاده که می شوی شیطنت وار کِش می دهی تا با خانم های واگن آخر همزمان شوی . پیاده که بروی 7856 قدم تا محل کارت است. دوباره قدم هایت اشتباه شده است . مهم نیست . حالا رسیده ای .... تویی و تنهاییِ سیگار ساعت ۱۰ صبح روی بالکن روزنامه با ریز ریز باران این روزهای سرد و گرم ، همراه با آهنگی که این روزها خوب سوت می زنی اش. سیگارت را با رویابازی با آدم های کوچک شده توی پیاده روهای خلوت خیابان دود می کنی. با تمام خیابان هایِ بی خاطره این شهر ، خیال می بافی . سیگارت که تمام شد. تو مانده ای و تنهاییِ رقت انگیزِ یک آخر هفته!

بیهوده دلخوشی به خوابِ تا لنگِ ظهر پنجشنبه هایِ تعطیلت. بخواهی یا نخواهی بی آنکه ساعت موبایلت را کوک کرده باشی ساعت 8 صبح بیدار می شوی . 865 قدم می روی تا به کافه سر کوچه برسی . تعداد قدم ها. اشتباه . مهم نیست . این بار قهوه تلخ و سرد کافه سر کوچه را همراهِ حل جدول روزنامه صبح می خوری ، به هوای سیگار بعدش . بعد از ظهر پنجشنبه تعطیلت است. دلگیر تر از هر عصر جمعه . می خزی توی خودت . نه می خوانی ، نه می بینی، نه می شنوی و نه حرف می زنی . تنها راه می روی و خیال می بافی . رویابازی با دیروزهایت.


در چتر بسته دلتنگی ست

باران بی علامت

بی پیغام

هوش بلند ساختمان ها را

به بوی خاک تازه ، سوغات می کند


یداله رویایی

 

این شعر زمزمه این روزهای رضا ست

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 12:3  توسط میثم  |